تبليغاتX
بدون سانسور
 
بدون سانسور
 
 
سودای مکالمه, خنده و آزادی
 
سر کار نشستم. یکم خسته ام. کمرم هم درد گرفته. بوی بارونی که تو اتاق زده وسوسم می کنه برم لب پنجره .

با وجود اینکه بارون اومده اما هوا بالافاصله پر از آلودگیه. دارم با خودم غر می زنم کاش همون موقع که بارون گرفته بود اومده بودم لب پنجره.

پشت چراغ قرمز یه خانم که از طبقه پنجم ساختمان ما هم مشخص که چقدر پیر و خمیده است با چادر گلدارش دستش رو می بره جلوی یه آقایی و احتمالا ازش پول می خواد. آقا بهش محل نمی ده و از کنارش رد می شه. شاید اگه به جای آسانسور از پله ها استفاده کنم و توی کوچه رو هم بدوم بتونم بهش برسم.هول شدم و مثل همه وقت هایی که هول می شم و هیچ کاری  نمی کنم, زل زدم به قاب پنجره. چد ثانیه گذشت؟ آقا برگشته و داره پول همه جیب هاش روبه مامان بزرگ می ده.

نفسم رو از ته سینم می یارم توی دهنم. فکر کنم دارم می خندم. می یام می شینم پشت کامپیوترم و توی صفحه وورد به جای نوشتن تیتر مصاحبه عکاسیم می نویسم: امروز خوشحالم.

 |+| نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت   توسط رها 

امروز بی خوابی زده به سرم. سرما خوردم و حالم هیچ خوب نیست. اینا بهونه ای شد که چند تا پست قدیمی بلاگم رو بخونم.

چقدر عوض شدم من. چقدر دیگه مثل قبلم نیستم. چقدر روحیاتم عوض شده. چقدر عقایدم تغییر کرده. چقدر آدم هایی که قبلا دوست داشتم رو دیگه دوست ندارم. چقدر آدم هایی که قبلا دوست نداشتم رو الان دوست دارم.

دنیای عجیبیه ها...

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت   توسط رها 
ای شادی ای آزادی

روزی که تو باز آیی

با این دل غم پرور

من با توچه چه خواهم کرد؟؟؟

دل هامان خونین است

غم هامان سنگین است

ای شادی ای آزادی...

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت   توسط رها 
نمي خوام بشنوم. آروم تر حرف بزنيد. هي با شمام من سه تا ميز اين طرف تر نشستم. شما من رو نمي بينيد چون پشت ستونم اما من دارم حرف هاي شما رو مي شنوم.

سرفه ميكنم. سرفه ميكنم. سرفه ميكنم.

تو رو خدا صداي سرفه هام رو بشنو.

بسه ديگه نمي خوام بشنوم. لعنتي التماسش نكن. پاشو همين الان برو. دِ خوب چرا اينجوري گريه ميكني؟

بكوب رو ميز . هوووووي داره بهت توهين ميكنه. بايد باهاش برخورد كني.

نه به من مربوط نيست . حريم خصوصيشِ. مداد رو با قيض ميكشم رو كاغذ . مي نويسم ... نه نمي نويسم . دارم فحش مي نويسم.

اي به روحت . اي به ذاتت. يه برخوردي بكن لعنتي.

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت   توسط رها 

روز نامه ها ستاره های من اند

جاده های شیری کهکشان نان و صدایند روزنامه ها

روزنامه ها ستاره های من اند

امشب

شب چندمین است

که آسمان اتاقم از ستاره تهی است

امشب

شب چندمین است

که صندلی ام را در تالار جهان

رو در روی ستاره ها ننهاده ام

به تاریکب پشت داده ام

و پرده های هفاگانه آسمان

در غبار حرف های قدیمی می لرزند

سیگار می کشم

و غرقه ی تاریکی

چشم انتظار ستاره یی، روز نامه ای

دود می شوم.

 

"شمس لنگرودی"

 |+| نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت   توسط رها 
کاش می شد بعضی وقتها که دلت برای نبودن می تپه، بشه که نباشی.

وقتی از نبودن خسته شدی یه ورد بخونی و دوباره باشی.

 |+| نوشته شده در  شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت   توسط رها  | 
نگرانم.

نگران خودم ، نگران دوستانم، نگران هم وطنانم

نگرانم و نمی دانم با این نگرانی چه کنم؟

نگرانم و بی قرار

بی قراری امانم را بریده.

کاش می شد خوابید و وقت آرامش، وقت لبخند ، وقت دوباره زیستن بیدار شد.

= = = = = = = = = = = = = = = = = =

شاهد مرگ خویش هستم 

پیش از آنکه مرگ جامی از گلویم تر کند

اما غریو مرگ را به گوش می شنوم

انفجار بی حوصله خفت جاودانه را

در پیچ و تاب ریشخندی بی امان

پ.ن: با پوزش از شاملو که ضمیر هایش را به نفع نا آرامی ام تغییر دادم . شعر اصلی را در مدایح بی صله بخوانید.

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت   توسط رها  | 
ملت تو ما شده ایم کورش والا؟
 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت   توسط رها 

از سبزی شهر شادم ...

 |+| نوشته شده در  دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت   توسط رها  | 

حتی نمی تونید تصور کنید وقتی باهام تا ساعت 4 صبح حرف می زنید , وقتی نصیحتم میکنید , وقتی بغلم میکنید و گونم رو می بوسید وقتی از دستم عصبانی می شید و سعی میکنید که به روم نیارید , وقتی که به روم می آرید , وقتی تو اوج بحران بهم می گید که مثل کوه پشتم هستید , وقتی با اومدن غیر منتظرتون غافلگیرم می کنید ,چقدر احساس خوشبختی میکنم .

عاشقتونم بابا .

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت   توسط رها 
 
  بالا