|
بدون سانسور
|
||
|
سودای مکالمه, خنده و آزادی |
فرو رفته توی مبلی که تنها وسیله خانه خالی جدیدم است.
در و دیوار را نگاه می کنم و به جان زمین آسمان غر می زنم.
این آشپزخانه که خیلی کوچک است. رنگ دیوار ها را دوست ندارم. آخر کجای دنیا موکت صورتی می چسبانند کف خانه آدم.
انباری ندارد؛ خرت و پرت هایم را کجا بریزم. آخر وقتی خانه را اجاره کردم چشم هایم کف پایم بود که هیچ چیزش را ندیدم؟
بوق دوم مهدی تلفن را بر می دارد و شروع می کنم به حرف زدن( تو بگو غر زدن من که اسمش را می گذارم حرف)
- غصه نخور عزیزم همه چیزش را با هم درست می کنیم.
- خوب اگر رنگ موکت ها با گبه هایمان جور در نیامد، موکت ها را عوض می کنیم.
- اینکه مساله ای نیست خانه را رنگ می زنیم دو نفره. تو دیوار ها را رنگ می زنی من تو را.
- خوب کمد می خریم. کتابخانه را خودم میسازم. همان قواره و شکلی که تو دوست داشته باشی.
- بد اخلاق نباش . به این فکر کن که توی خانه خودمان نشسته ای. خانه ای که تا دو ماه دیگر مال من و تو است. خانه ای که قرار است توی آن به همه رویاهایمان برسیم.
- هر رنگی که تو دوست داشته باشی میخریم.
با لجبازی که منحصر به خودم است توی همه حرف هایش اما و اگر می آورم. اما نمی داند که چقدر توی دلم قند آب می شود از اینکه اینقدر به فکر من است. نمی داند که چقدرخوشحال می شوم از اینکه به فکر خانه دو نفره امان است و نمی داند که چقدر لحظه ها را تند تند می شمارم که دوباره پیش هم باشیم. مثل زمانی که دوست بودیم روبروی هم بنشینیم و کتاب بخوانیم و بعد از اینکه حوصله امان سر رفت برایم شعر بخواند.
نمی داند که چقدر دلتنگ آشپزی کردن های دو نفره امان شدم و اینکه او نقش تدارکاتچی را به عهده بگیرد. دست هایش را دور کمرم حلقه کند و گونه هایم را ببوسد و من با شرمی که نمی دانم از کجا آمده و اینقدر توی رفتارم جا خشک کرده اخم بکنم که شیطنت نکن بچه! او هم با صدای غمگین بگوید دوستت دار م، بعد بالافاصله قیافه حق به جانب بگیرد و بگوید اصلا دوست دارم. زن خودمی و من سعی کنم قهقه دورنی ام را به لبخندی ساده تبدیل کنم و برگردم و ...
نمی داند چقدر دلم تنگ شده برای اینکه با هم فیلم ببینیم و او از اول شرط کند که مرضیه همذات پنداری ممنوع ! و من تا فیلم تمام شود قصه خودمان را شروع کنم و مهدی با اخمی که چندان جدی نیست بگوید: باز شروع کردی دیوانه و بعد پی بگیرد قصه ای که خط های اولش را من ساخته ام...
نمی داند که چقدر دلم تنگ شده برای اینکه بنشینیم و برنامه ریزی کنیم که صبح جمعه به کدام کوه برویم و این برنامه ریزی
آنقدر طول بکشد که کلا قضیه کوه رفتن مالیده شود.
نمی داند که چقدر دلم تنگ شده برای اینکه مثل گاو سرمان را پایین بیندازیم و جاده را پیش بگیریم و ببینیم که سر از کجا در می آوریم و بعد هی به خلاقیت خودمان تبریک و تهنیت بگوییم.
نمی داند چقدر دلم می خواهد سر به بیابان بزنیم برای عکاسی دو نفره.
نمی داند که چقدر لحظه ها را تند تند می شمارم که دوباره پیش هم باشیم و دوباره همه چیز را از نو بسازیم و دو باره به هم ثابت کنیم که چقدر دوست داریم با هم بودنمان را ؛ که چقدر دوست داریم با هم ماندنمان را ...
چشم هایم را می بندم. کتابخانه این طرف، مبل ها آن طرف، کامپیوتر، صندلی های تک نفره... جای عکس روی دیوار و شمع ها ، گلدان ها ، گوی ها و...
خوشحالی آرام می خزذ زیر پوستم . مور مورم می شود از این همه خوشبختی ...
تا اطلاع بعدی به تماس های شما و اس ام اس های شما نمی تونم پاسخ بدم. در جریان باشید.
پی خونه توی خیابون ها سرگردون بودم و هی با جملات مثبت سعی می کردم کلافگیم رو نادیده بگیرم.
سلانه سلانه خیابون رو دنبال بنگاه املاک، رصد میکردم که یه هو چشم به چهار تا وروجک افتاد که وسط خیابون دنبال هم می دویدند. از دیدن بچه ها داشت خنده می یومد رو لبام که یکی از دخترا که 6یا 7 ساله بود محکم خورد روی زمین و یه پراید با فاصله 20 سانتیش محکم ترمز کرد تا لهش نکنه. دویدم طرفش تا بهش کمک کنم اما توی یه چشم بهم زدن بلند شد و دوباره شروع کرد به دویدن.
فال هاش همگی افتاده بود روی زمین. جمعشون کردم ودنبال بچه ها شروع کردم به دویدن.
-آهای بچهها .... ببین کاپشن سفیده.... هی خانم کوچولو ...آهای ... فالات ...
سه تا چهار راه پایین تربهشون رسیدم. دستم رو بردم جلو و گفتم فالات افتاده بود. سرش رو فرو کرد توی بغلم و شروع کرد بلند بلند گریه کردن. داشتم از سوراخ دستکشهاش نک انگشتاش رو که یخ کرده بود ناز می کردم و بهش میگفتم چیزی نیست نترس؛ که پسربچهای که همراهش بود گفت اومدن الان می گیرنمون، بدو بگیرنمون می برنمون بهزیستی و دوباره توی کسری از ثانیه از جلوی چشمم غیبشون زد.
جمعآوري 17 هزار متکدی و بیخانمان توسط گشتهای سیار شهرداری
می ترسم از روزی که دچار روزمرگی بشم.
می ترسم از روزی که ایده آلیست نباشم.
می ترسم از روزی که دیگه برای اون چیز هایی که بهشون اعتقاد دارم تلاش نکنم.
می ترسم از روزی که دیگه پایند اعتقاداتم نباشم...
همون طور که میترسیدم از روزی که دیگه از سفر کردن لذت نبرم.
می ترسیدم از اینکه ریسک پذیر نباشم.
می ترسیدم از روزی که عاشق روز نامه نگاری نباشم.
می ترسیدم از روزی که بگم ازت متنفرم.
می ترسیدم از روزی که آدم ها رو دوست نداشته باشم.
می ترسیدم از روزی که برای کسی آرزوی مرگ کنم.
می ترسیدم از روزی که به خودم و رفتارام اعتماد نداشته باشم.
می ترسیدم که افسرده بشم.
می ترسیدم که اشتباه کنم.
می ترسیدم که هیچی برام مهم نباشه.
می ترسم از روزی که از هر چی میترسم سرم می یاد...
وقتي سفر نميكني
وقتي چيزي نمي خواني
آرام روي به مردن مي نهي
وقتي به اصوات زندگي گوش نميدهي
وقتي قدر خودت را نميداني
آرام روي به مردن مي نهي
وقتي خود باوري را در خود ميكشي
وقتي نميگذاري ديگران به تو كمك كنند
آرام روي به مردن مي نهي
وقتي برده ي عادات خود ميشوي
وقتي هميشه از يك راه تكراري ميروي...
اگر روزمرگي را تغيير ندهي
اگر رنگ هاي گوناگون بر تن نكني
يا اگر با ناشناس ها صحبت نكني
آرام روي به مردن مي نهي
وقتي از شور و گرما
از احساسات سركش
و از آنچه چشمانت را به درخشش وا ميدارند
و ضربان قلبت را تند تر ميكند
پرهيز ميكني
آرام روي به مردن مي نهي
اگر وقتي از شغلت يا عشقت خرسند نيستی آن را عوض نكني
اگر براي يافتن مطمئن در نا مطمئن خطر نكني
اگر وراي رويا ها نروي
اگر به خودت اجازه ندهي
كه حد اقل يك بار
از مصلحت انديشي گذر كني
آرام روي به مردن مي نهي
امروز زندگي را آغاز كن
امروز مخاطره كن
امروز كاري بكن
نگذار كه آرام بميري
شادي را فراموش نكن
Pablo neruda
زنگ زدم برام چلو گوشت بیارن.
به جاش برام چلو دمبه فرستادن.
زنگ زدم و گفتم بیا غذا رو ببر و یه غذای خوب برام بفرست من از این غذا ناراضی ام.
غذا رو عوض کرد و یه غذای گه تر فرستاد. بعد هم دوباره زنگ زد و گفت:غذای ما مگه چه مشکلی داشته؟
گفتم: من ازش ناراضی بودم، یه قسمتی از گوشت خام بود و بقیه گوشت ها هم با پی و چربی بود.
گفت :«جهنم که ناراضی هستی»
این آشپزخونه بی ادب و بی اخلاق آشپزخونه بی بی نور در خیابان سمیه بین سپهبد قرنی و استاد نجات اللهی بود.
با شنیدن این صدای خنده شاعر دفتر مون میگه: ای بی ادبا.
همکار 1 و 2 آقا کبود میشن.
جل الخالق.
من به ناکرده گناه خویش مکرر، مکدرم
«مانا»
یه چیزی هناق شده تو گلوم.
آها فهمیدم، نمی دونم که حناق رو اینجوری می نویسن یا هناق.
فک کنم همین هناق (حناق) شده تو گلوم. گوگل دانا هم کمکی نتونست بهم بکنه.
با وجود اینکه بارون اومده اما هوا بالافاصله پر از آلودگیه. دارم با خودم غر می زنم کاش همون موقع که بارون گرفته بود اومده بودم لب پنجره.
پشت چراغ قرمز یه خانم که از طبقه پنجم ساختمان ما هم مشخص که چقدر پیر و خمیده است با چادر گلدارش دستش رو می بره جلوی یه آقایی و احتمالا ازش پول می خواد. آقا بهش محل نمی ده و از کنارش رد می شه. شاید اگه به جای آسانسور از پله ها استفاده کنم و توی کوچه رو هم بدوم بتونم بهش برسم.هول شدم و مثل همه وقت هایی که هول می شم و هیچ کاری نمی کنم, زل زدم به قاب پنجره. چد ثانیه گذشت؟ آقا برگشته و داره پول همه جیب هاش روبه مامان بزرگ می ده.
نفسم رو از ته سینم می یارم توی دهنم. فکر کنم دارم می خندم. می یام می شینم پشت کامپیوترم و توی صفحه وورد به جای نوشتن تیتر مصاحبه عکاسیم می نویسم: امروز خوشحالم.
|
|