|
بدون سانسور
|
||
|
سودای مکالمه, خنده و آزادی |
هیچ دقت
کردید که این کتابهای توضیح مسایل شرعی و فقهی چقدر بی تربیته !
وای خدا !!!
به دور, به خاطر یه مصاحبه عقیدتی که پیش رو دارم,مجبور بودم یکی از این کتابها رو
بخونم . فکر کنم چند کیلو گوشت تنم آب شد . ماشاء الله این حضرات چه ذهن خلاقی
داشتند ها . در مورد سبک هایی از س. ک. س نوشته بودند که به عقل جن هم نمی رسه چه
برسه به آدمیزاد . بعد هم با کلی نعوذ بالله و اعوذ بالله راه در رو های شرعی که بعد
از انجام این حرکات محیر العقول منجر به بخشیده شدن گناهان می شه رو نوشته بودند.
حالا بدتر
اینکه خوندن این کتابها , یک مترجم هم لازم داره (من که نصف بیشتر کلاماتش رو نمی فهمیدم) .
پ.ن : خوب
مصاحبه عقیدتی هم مصیبتیه ها .... آخه من حیوونی
نمی دونم اینکه نماز غفیله چند رکعته و وضو جبیره چطوری گرفته می شه و کفتن زنونه چند تیکه است ! چه دخلی به کار
وتحصیل من داره ؟!
هوا گرمه . خیلی گرم . نگاهم به کف خیابون
خیره مونده . پاهای زیادی با سرعت از جلوی چشام رد می شن و من با بی حوصلگی
تماشاشون می کنم .یه هونگاهم به یک جفت پا,خیره می مونه . پاهایی که خشک و ترک
خوردست . دمپایی ها زنانه است اما من مطمئنم صاحب این پاها نمی تونه یک زن باشه . پس
چرا همینجور اینجا وایستاده ؟ کم کم نگاهم رو به بالا کش می دم . صاحب پا یه خانمه
. این پا اون پا می کنه و تکه نان توی دستش رو از این دست به اون دست می ده . چند لحظه
بعد تکه نون رو می چپونه تو دهنش , بعد هم توی یه لحظه می دوه و از کنار قفس قناری هایی که
فال حافظ بر می دارن یه چیزی رو چنگ می زنه . صاحب قناری ها شروع می کنه به داد
زدن و فحاشی کرن . زنیکه ج . ن. د. ه , دزد . الهی مرگت بشه دون قناریهام.
این اتفاق توی بورکینو فاسو رخ نداده
ها . همین چهار راه شهدا . توی چند متری ورودی حرم علی بن موسی الرضا . توی دومین کلان
شهر مذهبی جهان . باورت می شه ؟!
یه زن برای ج.ن.د.ه نشدن و شکمش رو سیر کردن , یه مشت دونه قناری می
دزده و بازم بهش می گن ج.ن.د.ه !
نیچه می
گه : " دوست می باید در پی بردن و دم فرو بستن استاد باشد : همه چیز را به
چشم نباید دید . رویایت باید بر تو فاش کند که دوستت در بیداری در چه کار است .همدردی
تو با دوست نخست باید پی بردن به این باشد که دوست خواهان همدردی هست یا نه . چه بسا
او در تو جز چشمان تیز و نگاه دوخته بر ابدیت را دوست نمی دارد ."
مصطفی عزیزم
, مریم نازنینم : نمی خواستم, اما تو این ماجرا, مجبور شدم مشق دوستی بکنم .
سکوت من رو ببخشید . در مقابل مرگ هیچ حرفی گفتنی
نیست . تسلیت نگفتنم رو ببخشید. مگر می شه با حرف و کلام , قلب آشوب زده یه دوست رو
به آرامش دعوت کرد؟ بی تابی های من رو ببخشید . دیدن اندوه کسانی که دوسشون داریم شجاعت
می خواد و من دوست شجاعی نیستم . بچه ها حقیقتش من سخت بیگانه ام با این فصل از زندگی
و بیگانگی مانع تسلی دادن می شه .
فقط امیدوارم
بشه , صبور و شجاع خاطره های ماندنی رو مزه مزه کنید و جاودانگی رو معنایی دوباره ببخشید
...
برای رد شدن
از چهارراه میلاد لا اقل 16 ثانیه وقت لازمه ( با گام های سریع من ) . اون وقت سر ظهر چراغ سبز این چهارراه 12 ثانیه است ! یعنی
در حالت کلی من برای رد شدن از خیابان 4 ثانیه وقت کم می یارم . دیروز هوا خیلی گرم
بود و منم خیلی خسته بودم , 64 ثانیه صبر کردم تا چراغ عابر سبز بشه و طبق معمول برای
N امین بار با بحران کمبود وقت مواجه شدم و در همین بین یه خانم خیلی با دیسیپلین
سرش رو از شیشه ماشین آورد بیرون و به من بلند بلند گفت : " خانم چراغ قرمزه ,
بعد هم انگار که داشت بهم فحش خوارمادر می داد سرش رو برد تو . فرصت نشد بهش گم : "
من بی تقصیرم , اینجا که ما زندگی می کنیم ,قانون خودش هم خودش رو به رسمیت نمی شناسه
..."
قصه کنکور
ارشد من رو می دونید ؟ از سال چهارم دانشگاه می خواستم ارتباطات بخونم ( چون عاشق
روزنامه نگاری ام ) اون سال دو هفته درس خوندم و بعد یه سری مسایل خصوصی برام پیش
اومد و کلا بی خیال درس خوندن شدم . سال بعد یه ماهی درس خوندم و بعد یه سری مسایل
دیگه و دوباره بی خیال شدن کنکور . اما امسال
قاطعانه خواستم که هدف پیشینم رو دنبال کنم . می خواستم ارتباطات بخونم . اونم
روزانه . این شد که 6 ماه تمام از صبح تا شب و حتی توی بحرانی ترین شرایط روحی و
روانی درس خوندم . اما, دو روز قبل از
کنکور فهمیدم وقت آزمون 30 دقیقه کم شده و
30 تا سوال هم بهمون اضافه شده . لا اقل 15 دقیقه آخری که توی جلسه آزمون بودم , اینقدر عصبی شده بودم و دستام می لرزید که می
ترسیدم پاسخ نامه رو با نوک مداد سوراخ کنم . این شد که فقط دو سوال زبان رو جواب
دادم و بعد از امتحان فهمیدم یکی از همون دو تا تست رو هم جا به جا زدم . با این
اوصاف زبان رو 2 درصد زدم . من که فارغ
التحصیل کانون زبان ایران بودم , تمام 504
رو حفظ کرده و 3 تا کتاب "ریدینگ اسکیل" خونده بودم و در مجموع حدس می زدم زبان رو
بالای 40 درصد بزنم . همین گند در زبان منجر شد که رتبم خیلی بره بالا .
رتبه ها
که اومد تا توستم ار زدم و سیگار دود کردم , بعد هم درست مثل مامانایی که بچشون
سقط شده و در اوج ناباوری می رن واسه جنین سقط شده لباس بچه و عروسک می خرن , راه
افتادم رفتم بازار و یک مانتو حزب اللهی ( مشکی و بلند ) به همراه یه مقنعه کرپ! برای
دانشگاه خریدم . شب که اومدم خونه فهمیدم ظرفیت ها بیشتر شده و من قطعا قبول می شم
و اینگونه شد که من و به خصوص مهدی کلی شادمان شدیم.
تهران به
شلوغی و ترافیک و دود و اعصابهای داغون معروف است . و این جو غالب حتی برای مسافری
که جند روزی میهمان پایتخت است هم , نمود دارد .
دو روز
پیش نزدیک متروی هفت تیر تلفنی در حال آدرس گرفتن از یکی از آشنایان بودم و بی
توجه به صورت های عبوس و مضطرب آدم های اطرافم به سرعت در حال رفتن به سمت مترو
بودم , ناگهان دستی ضربه ای بر پشتم نواخت
. _ خانم خانم ... وقتی برگشتم دو مامور خانم و یک پلیس آقا سه طرفم را احاطه کرده
بودند . با نگاه و تکان دادن سر, موضوع را جویا شدم و خانم پلیس که از قضا سعی می
کرد مودبانه هم برخورد کند گفت: پشت مانتو من زیادی کوتاه است ! توضیح دادم که
مانتو من نخی است پشتش چروک شده و به خاطر همین کوتاه تر به نظر می رسد دوباره گفت
آستینت هم کوتاه است ! و بعد از این جمله بدون اینکه به من فرصتی برا ی دفاع بدهد
به سمت استیشن پلیس راهنماییم کرد . توی ماشین دو مامور مرا ارشاد کردند . البته
من نمی دانم ارشاد و بازپرسی در تهران چرا اینقدر به هم نزدیک است . خانم ها بعد
از مشاهده کارت شناساییم , پرسیدند از کجا آمده ام تهران ؟ چرا آمده ام ؟چند روز
می مانم ؟ کجا ساکنم ؟ مجردم یا نه ؟ شوهرم در جریان سفرم هست ؟ و.... از آنجا که
ما خبرنگار ها به فقط مورد سوال قرار گرفتن عادت نداریم من هم چند سوال پرسیدم . _
ببخشید خانم پلیس شما از شغلتان راضی هستید؟ _ نیروی انتظامی یا گشت ارشاد ؟ _ هر
دو ؟ _ خوب من دلم نمی خواهد به مردم گیر بدهم ولی ما ماموریم و معذور هر کجا
بگویند باید کار کنیم؟ _ به نظر شما مانتو خوب چه مانتویی است ؟ _ خنده تلخی
تحویلم می دهد و میگوید _ مانتویی که خیلی به چشم نیاید ._ مانتو من که به چشم نمی
آید ؟ _ خوب سر ماموران خلوت است و راحت تر تو را دیده اند . _ شما خیلی جوان هستید
دختر یا خواهرتان چطور لباس می پوشد ؟ _ خوب اوضاع الان اینطوریست , من به خواهرم
می گویم طوری لباس بپوش که برایت درد سر درست نشود . _ آخر خیلی سلیقه ای به نظر
می رسد . مانتو من را توی نمایشگاه و یا میدان ونک نگرفتند ._ خوب آنجا تیپ های
خیلی بدتری بوده , دیگه شما به چشم نمی آمدید ! _ می دانید الان چه تعداد نیرو در
گشت های ارشاد تهران فعالند ؟ _ گمان می کنم 450 نفر ! _ تهران شهر بزرگیست ,
فجایع زیادی در این شهر به وقوع می پیوندد , به نظرتان 450 نیرو برای گیر دادن به
مانتو و روسری مردم زیادی غیر منطقی نیست ؟ _ باز هم یک خنده تلخ و سکوت جواب
سوالم شد.
از دو سال
پیش یادم امد . هفته نیروی انتظامی و کنفرانس مطبوعاتی سردار رادان که آن موقع
فرمانده انتظامی مشهد بود . سردار رادان در پاسخ به سوال من که آیا لباس زنان باید
چه شکل یب در پاسخ به سوال من که لباس زنان باید چگونه باشد که مورد حجمه ماموران
ناجا قرار نگیرند گفته بود : ماموران ما حق هیچ برخورد خارج از ضابطه ای را ندارند
و خانم ها هم لباسی مطابق عرف باید بپوشند و آخر سر هم به نوعی گفت ناجا کارهای
مهم تری از برخورد با زنان به خاطر مانتو اشان دارد. همه اینها را برای خانم پلیس
تعریف کردم و خانم بعد از خندهای طولانی گفت , رادان شماست دیگه از مشهد اومد
تهران و این شد بساط ما . انگار لابس خانم های تهرانی برای سردار مهم شده . بعد هم
با دلخوری ادامه داد معلوم نیست هر روز
چقدر فحش است که نثار ما می شود .
یک ربعی منتظر
ماندیم تا استیشن پلیس پر شد . دو دختر کرمانی هم به خاطر مانتو اشان جلب شدند و
ماموری که با من گپ زده بود با شرمساری که به وضوح در کلامش هویدا بود , آرام گفت
: نترسید می بریمتون یه تعهد می گیریم و ولتون می کنیم ! البته هیچ کس هم نگفت که
به کجا برده می شویم .
توی کلانتری
خیابان وزرا 13 نفر دختر بودند 10 نفر شهرستانی که غالبا برای نمایشگاه آمده بودند و کسی را تهران نداشتند و 3 دختر تهرانی . تهرانی ها گویی حق و حقوقشان را بیشتر
می دانستد وبا اعتماد به نفس بیشتری با ماموران و برخورد های بد احتمالیشان بر خورد
می کردند( البته نه به اندازه من ) . هر کدام مشخصاتمان را در برگه ای ثبت کردیم و
با انگشت و امضا تعهد دادیم که بچه های خوبی باشیم و دیگر با ظاهری خلاف مقرارات
ابداعی نیروی انتظامی از خانه خارج نشویم . بعد یک خانم پلیس بی حوصله و نه چندان مودب
شماره ای را به دستمان داد تا روی سینه امان نگاه داریم و به سبک زندانیان فیلم های هالیوودی از ما عکس
گرفت و بعد هم با خانم مشاور بی حوصله ای
که او هم قرار بود ارشادمان کند ولی فقط
از ما نام و نشان زندگیمان و محل خرید مانتو را پرسید حرف زدیم . حالا باید کنار بقیه دختران منتظر بمانم
تا دوست روزنامه نگاری که از قضا امروز هم باید صفحه می بست و سرش کلی شلوغ بود از آن سر تهران برایم مانتو بیاورد . تحمل
کردن برخورد های ماموران پلیس در منکرات کار سختی نبود شاید چون ناجا حیطه کاری
من به عنوان خبرنگار اجتماعی بوده و بار ها شاهد برخوردهای ناخوشایند آنان با شهروندان بوده
ام؛ بماند که وقتی در جایگاه متهم می نشینی قاعده بازی خیلی تغییر می کند .
اما در مجموع نشستن کنار دختر خانم ها ی باشخصیت و خانواده
داری که مانتو اشان کمی تنگ بوده یا نبوده و دیدن گریه و زاری اشان که اگر خانواده
اشان بفهمند دیگر نمی گذارند از خانه بیرون بروند خیلی سخت تر بود . دختر 18 , 19 ساله ای گریه می کرد و می گفت که
تازه عقد کرده و اگر شوهرش بفهمد او را برده اند منکرات حتما طلاقش می دهد .
اتهامش پوشیدن مانتو تنگ بود و وقتی به سالن آورده بودندش یکی از ماموران با
اسنیصال به آن یکی می گفت : آخه من الان برای این چه چیزی بنویسم ؟ ایراد این دختر
چیست و همکارش می گفت : خوب بنویس مانتو اش چسب است , نگاه کن چاق است و وقتی راه
می رود از پشت مانتو اش می چسبد . آن لحظه خنده ام گرفته بود , فکر می کنم
کارگردانان فیلم های پورنو هم چنین نگاهی ندارند اما بعد که وضعیت آشفته و بحرانی
دخترک را دیدم خنده ام خشکیده بود . یکی از دختران که شیرازی بود هم می گفت : من
مسافرم پول ندارم الان برم مانتو بخرم . تهران هم آشنایی ندارم تا برایم مانتو
بیاورد و خانم مامور با بی تفاوتی می گفت خوب پس شب مهمان ما هستی . یکی از دختران
هم که از قم آمده بود و هر جو.ر که نگاهش می کردی اشکال جدی در پوشش نمی دیدی می
گفت : انصاف داشته باشید . دختر خودتان باشد خوشتان می آید . پدر و مادر و همسران
ما هم آبرو دارند . اگر کسی ما را اینجا ببیند با خودش چه فکری می کند ؟ گریه و
ناله های یک دختر بچه 15, 16 ساله هم فضای سالن را به شدت متشنج کرده بود.
کم کم
مادران و خواهران هر کدام از دخترانی که به اتهام بد حجابی جلب شده بودند , با مانتویی به دست می آمدند. یکی از کرج , یکی از جاده ساوه
دیگری از تجریش و غالبا از اینکه بی دلیل
پای دختران جوانشان به کلانتری باز شده بود شکوه می کردند و یکی از ماموران در
پاسخ به یکی از این والدین گفت : قانون است می توانید طبق قانون کشورعمل کنید ,
نمی توانید هم راهتان را بگیرید و بروید !
لحظه آخر
پروسه تخریب شخصیت به اوجش می رسید و به همه دختران دستور داده می شد که مانتو
اشان را با دست خود پاره کنند و به گوشه ای بیندازند و بعد هم یکی از ماموران می
گفت دیگر تکرار نشود ! وگرنه دفعه بعد باید بروی دادگستری و آنجا کارت با کرام
الکاتبین است .
بیرون از کلانتری وزرا , از دختران تهران می پرسیدم با ارشاد چه
میکنند ؟
یکی میگفت
: ما می دانیم گشت های ارشاد کجاها نگه می دارد. همیشه گشت را دور می زنیم . آن یکی می گفت : باید
به ماموران پلیس نگاه نکنی انگار ندیده ایشان وگرنه می گیرنت حتی اگر ظاهر بدی
نداشته باشی . خانم دیگری می گفت : خوب یکی نیست به اینها بگوید بابا جان الان
مانتو غیر تنگ و کوتاه مگر پیدا می شود . اینها هم که هیچ جوره راضی نمی شوند ,
باید گونی بپوشی تا نگیرنت. خانم دیگری هم می گفت : من که ترجیج می دهم با این برخورد های سلیقه ای
و توهین آمیز در خانه بمانم و یا فقط با همسرم از خانه خارج شوم. دختر دیگری می
گوید باید به زبان بگیریشان . نباید با پلیس ها دهن به دهن کرد, آخر می افتند سر لج و یکی دیگر هم با خنده ای
تیز می گوید من که غصه نمی خورم 470 روز دیگر بساط بنیاد گرایی برچیده می شود ان
شاء الله . خوب چه می توان گفت ما هم می گوییم : ان شاء الله .
پ.ن : 2
سال بود که یک دوست اینترنتی داشتم و برای اولین بار دیدمش . این دومین تجربه دیدن
یک دوست اینترنتی بود و کلی من رو خوشحال کرد . اما بعد با این گرفتن من کلی افتاد
به درد سر . به هر حال خیلی مخلصیم نهال جون . ایشالله بیای مشهد بگیرنت جبران کنم! d
دیشب سوسن
شریعتی میهمان مشارکتی های خراسان بود تا بحث قدیمی نسبت سنت و مدرنیسم را پی
بگیرد .
اما این
بار بهانه این گفتگو , مقایسه شریعتی پدر با شریعتی پسر بود . سوسن با این پرسش که چگونه می توان به سنت
وفادار ماند و از سویی از آن مستقل بود ,
کلام را آغاز کرد و با اشاره به دو طرز تلقی از مدرنیته , که یکی مدرنیته را همچون
گسست از سنت و بیرون آمدن از زیر سقف حافظه ( سنتی , مذهبی , جهان بینی و...) می
داند و دیگری مدرنیته را محصول تداوم می پندارد ؛ با توضیحات مبسوطی مدرنیزم را
گسست و جدایی 100 درصد از سنت ندانست بلکه آن را " استفاده از المان های
دیروز ,با توجه به نیاز های امروز و با چینشی جدید " تعبیر کرد .
سوسن
شریعتی در بخشی از سخنانش بازگشت به خویشتن را نه بازگشت به عقب و حسرت برا ی دیروز
از دست رفته, که : " عصیان علیه زندان های خویشتن (در مرحله نخست ) و باز
سازی رندانه خویشتن خویش برای بار دوم و پس از همه عصیان ها " عنوان کرد .
سوسن ,
پشت سر هم حرف می زد و مثل دکتر شریعتی تکه تکه . اما در دفاع از شریعتی ها هیچ چیز کم نگذاشت . حتی گاهی هم در پاسخ به پرسش
های منتقدان کمی صدایش بالا می رفت و با همان صداقت شریعتی وار, خود به عصبانیتش اعتراف می کرد . بماند که حتی
زمانی که صدایش از خشم کمی می لرزید هم به
جد در دایره منطق سخن می گفت و کلام را به بیراهه تعصب نمی کشاند .
--------------------------------------------------
پ.ن1: من
حق مطلب را ادا نکردم. بحث اصلی سوسن مقایسه دکتر شریعتی با استاد شریعتی بود که
چون برای من چندان جذابیتی نداشت از نوشتن آن صرف نظر کردم .
پ.ن2: عجب
دو دره بازایی هستند این مشارکتی ها . از وقتی احساس کردم, آبم باهاشون تو یه
جوب نمی ره و از همکاری نزدیک باهاشون صرف نظر کردم , دیگه حتی خبر سخنرانی ها رو
هم بهم نمی دن . تازه چند تاشون مثلا دوستای من هستند ها ! خوب یه ذره روشنفکر
باشید بر و بچز. روزنامه نگار جماعت کار حزبی کردن براش سخته , به خصوص من که در یک ستیز همیشگی با " قدرت طلبی "
هم هستم .
پ.ن 3 :
من سوسن شریعتی رو دوست دارم . اگر چه گاهی احساس میکنم داره حرفهای تکراری می زنه
و یا حتی شریعتی ها رو تکرار میکنه . اما بازم دوسش دارم.
یه رابطه
دو نفره خیلی خصوصی , که توش ما دو تا به تنهایی و به دور از هر حاشیه ای با هم
دوست بودیم , با هم خوش می گذروندیم , از هم ناراحت می شدیم و با هم قهر می کردیم,
بعد زودی با هم آشتی می کردیم , اما همه زندگیمون واسه خودمون بود . نه ما به کسی
کار داشتیم و نه کسی ما و رابطمون رو به رسمیت می شناخت که بخواد کار به کارمون
داشته باشه . اما حالا داره ورق بر می
گرده . رابطه کاملا شخصی ما داره تبدیل به رابطه ای میشه که توش دهها آدم حضور
دارند . خانواده من , خانواده مهدی , خاله ها , دایی ها , عموها , عمه ها , و تمام
بچه های فامیل .... توی مدت خواستگاری شاخ و شانه کشیدن های محترمانه ( و قطعا
دلسوزانه ) خانواده هامون برای هم , مبین این حضور همه جانبه بود .
از اینکه
می تونم بی دغدغه کنار مهدی باشم , از اینکه می تونیم با هم بریم سفر , با هم کتاب
بخونیم و تا دیر وقت با هم بریم پیاده روی و کلی با هم خوش بگذرونیم , خوشحالم .اما
فکر کردن به این موضوع که, ازدواج یک
وظیفه اجتماعیه و دوست بودن یک لذت فردی یکم قلقلکم می ده . خوب من آدم فرد گراییم و تن
دادن به باید و نباید های سنتی خیلی برام دلچسب نیست . به خصوص که داریم توی جامعه
ای زندگی می کنیم که قانون , سنت , عرف , مذهب و همه چیز هایی که می شه بهش فکرکرد , علیه خانم
هاست.
به هر حال
امروز (4 شنبه) من و مهدی قاونونا ازدواج کردیم . بماند که از 2 سال پیش به هم
متعهد شده بودیم وبا هم پیمان همراهی بسته بودیم . مهم ترین اعتباری که توی این
همراه و هم قدم شدن وجود داره اینکه که ما به هم اعتماد داریم . فقط به هم , نه به
قانون , سنتها , عرف یا مذهب . فقط به خودمون دو تا اعتماد داریم ....
خوب
اعتراف می کنم که خوشحالم D:
پ .ن :
خوب حالا برید رابرا بهمون تبریک بگید ...
مشغول ضمه
ای ( مدیونی ) اگه خبر رو ننویسی . از صدا وسیما و شهر آرا و روزنامه های دیگه
اومدن ومصاحبه گرفتن و بعدهم رفتند . انگار نه انگار که ما بیچاره ها اینجا سر
گردونیم ... تو رو خدا تو بنویس که مردم بدونن ما چه می کشیم .
پیر مرد ,
کم کم به من و زنی که کنارم ایستاده و گاهی با تهدید و تشر و گاهی با التماس و
نیاز می خواهد خبرشان را کار کنم , نزدیک می شود . اما از همان لحظه اول صدایش به
بغض و فریاد آمیخته . ماجرا را جویا می شوم ....
پیر مرد
می گو ید : ما 7000 نفریم که از 40 سال پیش تا
کنون ,زمین ها را خریدیم . بسیاری سند داریم و بعضی هم قولنامه . حالا بعد از این
همه سال می خواهند زمینمان را از چنگمان در بیاورند .شهرداری می گوید می خواهد
زمین ها را فضای سبز کند . خودت نگاه کن خانم . دور تا دور فضای سبز است . مرد جوانتری فریاد می زند : شهرداری می خواهد زمین ها را متری 100 هزار تومان از ما بخرد
. زمین هایی که در واقع میلیون میلیون ارزش دارد .
زن آشفتنه ای جلو می آید و می گوید : من مستاجرم خانم . با 6
تا بچه , کجای دین خدا گفته در حالی که خودم زمین دارم , هر ماه و سال آواره خونه
های مردم و باشم .
زن
دیگری خط حرف های قبلی را ادامه می دهد که : از فلسطینی ها هم بیچاره تریم . لا اقل آنجا جنگ است و آخرش می
میرند و راحت می شوند . ما را نمی کشند هم , تا راحت شویم .
زنی هم دستم را می کشد تا دم چادری و بچه 4 ماهه ای را نشانم می دهد . " دیشب تا صبح
باران می آمد , بچه ام تا صبح از سرما توی این چادر خیس خورده, می لرزید. حالا
نفسش به سختی در می آید " مهم نیست , بمیرد بهتر است که بخواهد با فقر و بد
بختی بزرگ شود .
مرد دیگری
با بد خلقی می گوید :" فکر کردی اینها دلشان به حال من و شما می سوزد . این
هم مثل بقیه . می رود و میگوید : پلیس پدرم را در می اورد اگر خبر را کار کنم
..... کسی دلش به حال ما نسوخته .
اینجا زمینی در مجاورت نمایشگاه بین المللی مشهد است . جایی که 20, 30 سال پیش زمین هایش هیچ ارزشی نداشته و امروز با توجه
به گسترش شهر حکم طلا را پیدا کرده . شایعه های زیادی درباره زمین ها مطرح می شود.
خریدار عرب و یا یکی از سران سپاه , فرق چندانی نمی کند . موضوع این است که قطعه زمین
بزرگی با 7000 مالک سند به دست ( غالبا کارگر و کشاورز) یک سوی بازیست و چند فرد صاحب قدرت که اجازه ساخت و ساز به مالکان زمین نمی دهند آن سوی بازی . خوب فقط می توان گفت : بازی ناجوانمردانه ایست .
یه سفر
بدون برنامه ریزی قبلی . صبح فهمیدم که
باید برم تهران , ظهر بلیط گرفتم و رفتم . دم رفتنم , جز مامان و مهدی هیچکی رو ندیدم . از تهران هم , هوس کردم از
جاده شمال ( با اتوبوس ) بر گردم . باز هم تصمیم محیر العقولم رو به سمع و نظر
هیچکی نرسوندم . فقط تو اتوبوس که بودم , مهدی
و زهرا جون اس. ام .اسی خبر دار شدند .
اما از
گرگان تا مشهد همش می ترسیدم اتوبوس تصادف کنه . همش به گزارش هایی که درباره ,
خطرناک بودن جاده های کشور نوشته بودم , فکر می کردم . ایران توی آمار کشته شدگان
ناشی از تصادف رکورد داره ماشالله .... احساس عدم امنیت تا صبح خواب به چشمم
نیاورد .
همش فکر
می کردم , اگه بمیرم مامان می میره . طفلی بابا دیوونه می شه , داداشم , خواهرام ,
خواهر زاده هام , زهرا جون , بقیه دوستام .... وای از مردن من چقدر آدم دلشون
میگیره . ...
چه بلایی
سر مهدی می یاد؟ حتی دلم نمی یومد تصور کنم که بعد از اینکه مهدی خبر مرگم رو
بشنوه به چه روزی می یفته . الان داریم برای ازدواجمون برنامه ریزی می کنیم .( عجب
ضد حالیه اگه بمیرم ها ... خودم هم کلی دلم میگیره !) یه هو وسط همه این فکر و خیالات , از اینکه با
اطمینان می تونستم به این فکر کنم که این همه ادم دوستم دارن , کلی تو دلم خوشحال شدم .( خیلی بد جنسی اگه بگی
: "عجب اعتماد به نفس کاذبی داره!)
می دونی احساس کردم آدم وقتی میبینه آدم های
زیادی دوسش دارن , راحت تر می تونه این نتیجه رو بگیره که خوب بوده و خوب زندگی
کرده ( البته که , این مسئولیت آدم رو هم دو چندان می کنه )
تمام راه
برگشت تو دلم دعا میکردم نمیرم . صبح که
رسیدم خونه , مثل کسی که از یه نبرد سخت (جدال با مرگ ) برگشته , خسته و کوفته
خودم رو پرت کردم روی تخت . نمی دونی وقتی ادم به این فکر میکنه که زنده است و می
تونه نفس بکشه و از قضا نفس کشیدنش برای خیلی ها مهمه چقدر آروم می تونه بخوابه .
یه خواب آروم با وجود همه گرفتاری ها و مشکلاتی که داره ....
چه
دعای قشنگیه اینکه قدیمی تر ها میگن :
ایشالله سر آسوده به بالین بذاری ....
|
|